جهان بستری عظیم برای توست.

آواز گنجشکها را میشنوی؟بله،تو را صدا میزنند

ترنم بارانِ پشت شیشه را می بینی؟ دعوتت میکنند به دورهمیِ دلچسبِ عصرگاه

اولین پرتوهای آفتاب اول صبح را نگاه کن! دستانشان را دراز کرده اند تا قلب تابان تو را در آغوش بگیرند

عطر نرگس ها، سکوت دست،آبیِ بی تمامِ عمق بالای سر و درهم تنیدگیِ هنرمندانه ی ابرها،صدای قدم های پینه دورز روی برگهای زبر تاک، برای "تو" هستند.

وجودت هدیه ایست که زمین و زمان در اشتیاقش نفس نفس میزند...

و در گوشه و کنار شهر هم، مثل اینجا،دختری شبیه من، نگاه بی تمامِ خیس و لغزانش را به آسمان آرامِ شب می دوزد

لب هایش را از هم باز میکند تا نفسی عمیق بکشد، و بی آنکه بخواهد رازش را بفهمند ، نور امید و وصل را در نگاه ستاره ی چشمک زنی میبند..

با تبسمی عشق آلود به خواب میرود تا رویای"بهار" را میزبان باشد...


+بهارنارنجِ بیان- 20 اسفند 95


سلاام..راستش بالاخره در برار یه فراخوان نتونستم مقاومت کنم و تصمیم گرفتم شرکت کنم...این متن رو دیشب خطاب به کس دیگه ای نوشتم ولی الان دیدم که یه کم تغییر کاملا بهارونه میشه..

خلاصه دست به کار شدم و اینم از اینی که میبیند....

+سازت را با بهار کوک کن


خب،به پیروی از آقا گل منم از سه نفر دعوت به عمل میارم: جولیک جان جیگرم ،، توکا ی عزیز و مامانِ لیلی

دو نفر دیگه هم هستن که دعوتشون میکنم بنویسن باشد که تلاش برای نوشتن یه متن مثبت باعث بشه اینروزا حالشون بهتر بشه و بیاد سر جاش: اسپریچوو  عاشقِ بیان:))و علی ترین علی داداش کوچولوی بیان