خدایا

ساعت 11:15؟؟

آوار یک ساختمان 15 طبقه در تهران؟

خدایا، ساعت 11:15؟

دقیقا و دقیقا همان ساعت و دقیقه ای که با لباسهای سفید در حال انجام حرکات ورزشی ام  بودم و تلاش میکردم به شاد ترین وجه ممکن بالا و پایین بپرم تا اندروفین بیشتری توی خونم آزاد شود....

دقیقا همان وقتی که بزرگترین نگرانی ام جراحی دندان سه چار روز دیگرم بوده..

یک سری پدر و پسر و همسر و برادر و نامزد و......

زیر آواری از آتش و آهن ماندند....

چقدر من ساده بودم..چقدر ناشکر...

و امشب به آن پدرها و مادرهایشان...همسرهایشان..نامزدهایشان...خواهران و برادرانشان چه خواهد گذشت؟


بخوانید:نیکولا