نــگآره های بـهارنـآرنجــی

پاییزم، با رنگ و بوی بهار

نــگآره های بـهارنـآرنجــی

پاییزم، با رنگ و بوی بهار

نــگآره های بـهارنـآرنجــی

خدایا تا اینجا قلبم را نگاهداشتی
زین پس محکم تر نگهش دار....


وَ اَن لَیسَ لِلانسانَ الّا مَا سَعی

و اَنّ سعیهُ سوف یُرَی

نجم/29.30


نویسندگان

روز مره 1

امروز

یکشنبه-صبح

بی مقدمه:امروز صبح از سرویس مدرسه جا موندمقهربه همین دلیل مجبور شدم با بابام بیام مدرسه. وقتی رسیدم به مدرسه ساعت7:4 بود در صورتی که من هر روز ساعت7:20 می رسیدم مدرسه پس الان مسلمه که مدرسه باید خیلی خلوت باشه.فقط بچه های خوابگاهی بودن که داشتن می رفتن صبحونه بخورن(به پ.ن1 مراجعه کنید)توی مدرسه تنهایی گشت میزدم تا اینکه بالاخره سرویسمون به مدرسه اومد و زنگ صف هم خورد و دوباره شروع شد غرغر های ناظم محترمعصبانی

از اول صبح که می ریم سر صف تا وقتی که میخوایم بعد از صف بریم کلاس اخماش تو همه و هی هوار میکشه اول صبحی اعصاب همه ی بچه هارو خورد میکنهکلافه(ولی من میرم ته صف که صداش کمتر باشهابله)

امروز مدرسه خیلی خوب بود ولی خیلی چشمم می افتاد تو چشم اونی که ازش خوشم نمیاد  سرویس هم که واسه  برگشتن غلغله تر از صبح میشه و کلا هزار تا سختی هست ولی چیکار میشه کرد زندگیه دیگهچشمک

پ.ن1:مدرسه ی ما شبانه روزیه و بعضیا خوابگاهیندگاوچران

 پ.ن2:امروز چند تا غرغر دبش انداختم توی صندوق نظرات علیه ناظمشیطان

  • بهارِ نارنج

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی